انتشارات فروزان
Availability

اجاق سرد آنجلا

فرانک مک کورت معلمی ساکن آمریکا اما اصالتا ایرلندی است که در این کتاب شرح کودکی و نوجوانی خود در ایرلند را نوشته است . فرانک در خانواده ای بسیار فقیر به دنیا می آید . پدری که مهربان است ، فرزندانش را دعوا نمی کند یا کتک نمی زند ، بهترین سهم غذا را به آنها می دهد اما در عین حال دائم الخمر است و هیچ پولی برای امرار معاش به خانواده نمی دهد ... آنجلا مادر مومنی که سعی می کند به هر نحوی شده حتی با گدایی یا پست ترین کارهای ممکن نانی برای بچه هایش فراهم کند و کودکانی که انقدر زود بزرگ می شوند که مثلا در 4 سالگی از فرزندان کوچک مراقبت کرده و حتی آنها را حمام می برند و تمیز می کنند ...... یک زندگی فقیرانه و سیاه با طنزی فوق العاده زیبا و سبکی شدیدا روان نوشته شده .....

قیمت توافقی

نویسنده فرانک مک کورت
مترجم گلی امامی
چاپ پنجم
وزن 662گرم
شابک ۹۷۸۹۶۵۱۱۴۶۹۱۶
سال ۱۳۹۴
قطع رقعی
جنس کاغذ داخل کاغذ معمولی
رده سنی بزرگسالان
نوع جلد شومیز

معروف است که می گویند در ایرلند باستان ساس وجود نداشته ، و کار کار انگلیسی هاست که آنها را وارد کرده اند که ماها را کاملا به جنون بکشانند و اگر از من بپرسی از انگلیسی ها بعید نیست .
 داشتن چشم لوچ موهبتی است ، چون می توانی مثل یکی از خدایان در آن واحد در دو جهت نگاه کنی و اگر در زمان رومی های باستان لوچ بودی ، مثل آب خوردن برایت کار پیدا می شد . اگر به عکس امپراطورهای روم قدیم نگاه کنی ، می بینی که چشم همه شان کمی چپ است .
 به ما می گوید باید مراقب باشیم و زبانمان را به حد کافی بیرون بیاوریم تا قرص نازک فطیر عشا ربانی از روی زبانمان لیز نخورد و زمین بیفتد . چون این بدترین بلایی است که ممکن است سر کشیشی بیاید . اگر قرص فطیر از روی زبانتان لیز بخورد و بیفتد ، آن کشیش بیچاره باید روی زانویش بیفتد و ان را با زبان خودش از روی زمین بلیسد و حتی زمین اطراف آن را هم بلیسد مبدا قرص فطیر از جایی به جای دیگر قل خورده باشد . ممکن است زبان کشیش شکافی بردارد که باعث شود ورم کند و قد یک شلغم شود و همین کافی است که سبب خفگی و در نهایت مرگ او بشود .
 من نه ساله ام و رفیق شفیقی به نام بیلی اسپلاسی دارم که تمام اقوامش یکی بعد از دیگری با حمله بی رحمانه سل تلف می شوند . به میکی حسودی ام می شود ، چون هر بار کسی در خانوده اش می میرد ، یک هفته از مدرسه مرخص می شود و مادرش یک ستاره سیاه به آستین او می دوزد تا بتواند در خیابان ها ول بگردد و مردم می فهمند که او عزادار است و پول و شیرینی به او می دهند تا غمش تسکین پیدا کند .
اما این تابستان میکی نگران است . خواهرش براندا دارد از سل تلف می شود و تازه ماه اوت است و اگر بمیرد او نمی تواند یک هفته از مدرسه مرخصی بگیرد ، چون وقتی مدرسه تعطیل است تو نمی توانی یک هفته از آن مرخصی بگیری . می آید پیش من و بیلی کمبل و از ما می خواهد با او به کلیسای جوزف مقدس در همان نزدیکی برویم و برای براندا دعا کنیم که تا ماه سپتامبر دوام بیاورد .
 روز بعد صبح زود از رختخواب بیرون می آید و نوزاد را برای غسل تعمید آماده می کند و به برایدی می گوید هیچ وقت خودش را نمی بخشد اگر این نوزاد بمیرد و روحش به برزخ برود . همان جایی که نوزادان غسل تعمید نشده می روند که ممکن است گرم و نرم باشد ولی تا ابد تاریکی و تباهی است و تا روز رستاخیر هیچ امیدی به نجاتش نخواهد بود .
ماردبزرگ هم امده کمک کند و می گوید حق با توست ، برای نوزادی که غسل تعمید نشده در آن دنیا راه نجاتی وجو ندارد .
برایدی می گوید خدایی که با نوزادان چنین کند ، خدای سنگدلی است .
مادر بزرگ می گوید باید هم سنگدل باشد ، درغیر این صورت همه جور نوزادی دم در بهشت صف می بندند که وارد شوند ، پروتستان و انواع و اقسام دیگر و بعد از بلاهایی که هشتصد سال تمام بر سر ما آوردند ، چرا باید به بهشت بروند ؟
برایدی می گوید نوزادها که این بلاها را بر سر ما نیاوردند ، آنها خیلی کوچکند .
مارد بزرگ می گوید اگر فرصتش دست می داد ، حتما می آوردند . آنها را برای این کار تربیت می کنند .
اصلا شانه ندارم و می دانم که تمام دنیا از سر شانه های پهن خوششان می آید . وقتی مردی در لیمریک می میرد ، زن ها همیشه می گویند ، چه مردی ، شانه هایش به این پهنی بود ، از در تو نمی آمد ، همیشه مجبور بود از پهلو وارد شود . وقتی بمیرم می گویند بدبخت بیچاره ، مرد بدون آنکه زیر گردنش اثری از شانه باشد .

محصولات مشابه

تگ‌های محصول